کودکیهایم را
کسی در صف طویل ارزاق
ندید
نوجوانی ام در آژیرهای قرمز
فروخورده شد
جوانی ام
در مسیر اتوبوس های شبانه ی بیهقی انقلاب
با جزوه های دستنویس سپری شد
با امید آنکه عاشقانه هایم
به تو بسپارم
..................................................................................
میشد از چشماش فهمید که دیگه حوصله ی چیزی رو نداره....نه اینکه غمگین باشه ..نه...
یه جور بی تفاوتی که با تمسخر همراهه...بهش گفتم چته؟چه مرگته؟تو اصلا اینطوری نبودی.....
(هنوز داشت به نقطه ی نا معلومی نگاه میکرد ولی میتونستی بفهمی که داره با دقت به حرفت گوش میکنه)
چند ثانیه گذشت....بعد دستمو گرفت....با تمام وجودم احساس کردم نباید حرف میزدم.....
بعد شروع کرد به حرف زدن همیشه زنگ صداشو دوست داشتم.... هرکلمه ای رو که به زبون میاره میتونی یه تیکه از روحش رو هم احساس کنی......
-میدونی شروع هردوستی مثل ساختن یه خونه اس....کم کم تو هرگوشه وکنار این خونه دوستت رو میبینی.....خشت خشت اون یادت هست....همه چیزش زنده اس...حتی هوایی که جریان داره....بعد جدا میشی...نه اینکه از خونه خسته شدی ...نه اینکه از دوستت خسته شدی ....برای اینکه احساس میکنی یه چیزی داره از بین میره....بدون اینکه به زبون بیاد....بهر حال خونه رو تنها میذاری و میری...حوصله خونه ساختن رو دیگه نداری....و وقتی که خونه نداری...مهم نیس شب رو کجا سپری میکنی...یا با کی هستی...چون زمان هرکس و هرکجا فقط برای تو به اندازه ی یک شبه....و آدما دیکه برات دوست نیستن...در بهترین حالت برات جالبن........دیگه دوس نداری نفست رو زیر سقف خونه ای جا بذاری.....