تبليغاتX
شرقی ترین تمنا

شرقی ترین تمنا

منطق ِ لبانت دهان ِ غنچه را می بندد .

 

ازاونجایی که خوبی رو

همیشه باتو می سنجم

به سختی باتو بد میشم

بندرت از تو می رنجم

 

صدای تو پر از سحره

نگات آینه ی جادوس

زلالی مثل یک چشمه

عمیقی مثل اقیانوس

 

چه سخته عاشقت بودن

نمیترسم از این سختی

تو نزدیکی مث بغضم

تو دوری مثل خوشبختی

 

یه وخ دلواپست میشم

دلم میلرزه از این درد

چرا که جای خالیتو

نمیشه با کسی پر کرد

 

تو حتی درسکوت من

همه حرفامو میدونی

کنارم نیستی هرگز

ولی ذهنم رو میخونی

 

نمیشه گفت خوشبختم

به این لبخند محکومم

تظاهر میکنم بی تو

همیشه شاد و آرومم

 

کنارم نیستی اما

تورو حس می کنم انگار

چه آسون عاشقت میشم

صداتو میشنوم هربار

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 19:43  توسط علی احمدی  | 

 

از اونجایی که خوبی رو همیشه با تو می سنجم

به سختی با تو بد میشم بندرت از تو میرنجم

 

صدای تو پر از سحره نگات آینه ی جادوس

زلالی مثل یک چشمه عمیقی مثل اقیانوس

 

.................................................................ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 19:45  توسط علی احمدی  | 


کودکیهایم را

    کسی در صف طویل ارزاق

                                 ندید

نوجوانی ام در آژیرهای قرمز

                         فروخورده شد

               جوانی ام

           در مسیر اتوبوس های شبانه ی بیهقی  انقلاب

                                   با جزوه های دستنویس سپری شد

با امید آنکه عاشقانه هایم

                     به تو بسپارم

..................................................................................


میشد از چشماش فهمید که دیگه حوصله ی چیزی رو نداره....نه اینکه غمگین باشه ..نه...

یه جور بی تفاوتی که با تمسخر همراهه...بهش گفتم چته؟چه مرگته؟تو اصلا اینطوری نبودی.....

(هنوز داشت به نقطه ی نا معلومی نگاه میکرد ولی میتونستی بفهمی که داره با دقت به حرفت گوش میکنه)

چند ثانیه گذشت....بعد دستمو گرفت....با تمام وجودم احساس کردم نباید حرف میزدم.....

بعد شروع کرد به حرف زدن همیشه زنگ صداشو دوست داشتم.... هرکلمه ای رو که به زبون میاره میتونی یه تیکه از روحش رو هم احساس  کنی......

-میدونی شروع هردوستی مثل ساختن یه خونه اس....کم کم تو هرگوشه وکنار این خونه دوستت رو میبینی.....خشت خشت اون یادت هست....همه چیزش زنده اس...حتی هوایی که جریان داره....بعد جدا میشی...نه اینکه از خونه خسته شدی ...نه اینکه از دوستت خسته شدی ....برای اینکه احساس میکنی یه چیزی داره از بین میره....بدون اینکه به زبون بیاد....بهر حال خونه رو تنها میذاری و میری...حوصله خونه ساختن رو دیگه نداری....و وقتی که خونه نداری...مهم نیس شب رو کجا سپری میکنی...یا با کی هستی...چون زمان هرکس و هرکجا فقط برای تو به اندازه ی یک شبه....و آدما دیکه برات دوست نیستن...در بهترین حالت برات جالبن........دیگه دوس نداری نفست رو زیر سقف خونه ای جا بذاری.....





                                    


                                 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:42  توسط علی احمدی  | 


تو عادت می کنی یک روز

به هرچیزی که می بینی

به هر شخصی که ناچارا

کنارش سرد میشینی


تو عادت می کنی یک روز

به روزایی که می گندن

به این اوضاع سردرگم

به این بی وقفه دل کندن


قناعت می کنی کم کم به هر لبخند بی رنگی

خطوط دفترت پرمیشه از تکلیف دلتنگی


یه وقتایی پراز بغضی

نمیدونی برای چی

یه وقتی هم دلت تنگه

نمیدونی برای کی


من اون روزا رو می بینم

که شعراتو نمی خونی

نگاهت خیره تر میشه

از آینده پشیمونی


نه می خندی نه غمگینی

غرورت از تو شاکی نیس

من اون روزا رو می بینم

در این آینده شکی نیس


تو عادت می کنی یک روز.......





+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 0:21  توسط علی احمدی  | 

 

چن وقت پیش داشتم از ماهواره فیلم الکساندر رو میدیدم...بماند چقدر حرص خوردم از اینکه غرب همیشه خودش رو صاحب نبوغ و رشادت و سایر فضایل انسانی میدونه و ما ایرانی هارو مردمی ترسو و وحشی معرفی میکنه....یه کم که گذشت وباد  احساسات پان ایرانیم فروکش کرد...باخودم گفتم که خب اینم یه جور مبارزه اس ...و اونا دارن مبارزه می کنن..تو مبارزه کسی به فکر حقیقت یابی نیس بلکه دنبال حقیقت سازیه ....حالا اینکه درگذشته ما چطور آدمی بودیم مهم نیس ...در واقع ما همون طوری هستیم که مارو نمایش میدن و چون خوب و جذاب نمایش میدن مردم دنیا می پذیرن و مارو اونطور تصور می کنن.....البته دست خود ما هم خالیه ...وجز محکوم کردن کاری بلد نیستیم....الان هم تاریخ داره تکرار میشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:10  توسط علی احمدی  | 

 

از لابلای گیسوان خورشید

        شرقی ترین آواز های عاشقانه را

                                 می خوانی

از دور ترین کهکشانها میایی

   ومن

     آمدنت را می فهمم

        با حواسی نباتی

همچون رسوب آفتاب

در اعماق ریشه های خاک..........

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:46  توسط علی احمدی  | 

 

یه چن وقته دلم خاموش و سرده

گمونم چار پنج ساله حدودا

همش زل میزنم به بی نهایت

نذار عادت کنم به بی تو بودن

 

شبیه غربت عصرای جمعه اس

کسی که از افق پر بوده چشماش

نذار عادت کنم که مرگه عادت

همون حادثه همیشگی باش

 

نذار دنیا بدون ما بچرخه

من وتو آبروی عشق هستیم

رها کن پیله سردر گمی رو

چرا که روبروی عشق هستیم

 

رصد کن خلوتی رو که نداری

همش تکرار و یاس و بیقراری

سطور دفترت رو جستجو کن

ببین چیزی بنام عشق داری؟

........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:27  توسط علی احمدی  |